تبليغاتX
من ٍ او

من ٍ او

دور از نشاط هستی و غوغای زندگی

دل با سکوت و خلوت غم، خو گرفته بود

آمد سکوت سرد و گرانبار را شکست

آمد صفای خلوت اندوه را ربود

 

آمد به این امید که در گور سرد دل

شاید ز عشق رفته بیابد نشانه ای

او بود و آن نگاه پر از شور و اشتیاق

من بودم و سکوت و غم جاودانه ای

 

آمد مگر که باز در این ظلمت ملال

روشن کند به نور محبت چراغ من

باشد که من دوباره بگیرم سراغ شعر

زان پیش تر که مرگ بگیرد سراغ من

 

گفتم مگر صفای نخستین نگاه را

در دیدگان غمزده اش جستجو کنم

وین نیمه جان سوخته از اشتیاق را

خاکستر از حرارت آغوش او کنم

 

چشمان من به دیده ی او خیره مانده بود

جوشید یاد عشق کهن در نگاه ما

آهی از آن صفای خدایی زبان دل

اشکی از آن نگاه نخستین، گواه ما

 

ناگاه، عشق مرده، سر از سینه برکشید

آویخت همچو طفل یتیمی به دامنم

آنگاه سر به دامن آن سنگدل گذاشت

آهی کشید از سر حسرت که این منم!

 

باز آن لهیب شوق و همان شور و التهاب

باز آن سرود مهر و محبت، ولی چه سود

ما هر کدام رفته به دنبال سرنوشت

من دیگر آن نبودم و او دیگر "او" نبود!

                                                    "فریدون مشیری"

لیلای عزیزم، هنوزم فکر می کنی باید بنویسم...؟ 

+ نوشته شده در دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 21:14 توسط راحله |


" او" از تبار یاس همیشه سپیـد بود                مجنون تـــــر از تمــام درختـــان بیـد ٬ بود

خرسند ز پیمودن راه بلنــــــد عشق                گــــرچه دلش ز ثانیــــه ها نا امیــــد٬ بود

با اینکه طعم تلخ درد را چشیده بود                 آنکـــه خودش به دور دلـم غم تنیــــد٬بود

فریاد از زمــانه و این روزگـــــار پست                 او که دل از تـــرانه ی قلبـــــم بریــــد٬ بود

آنکــس که برای خاطر عشق دیگری                 بی شک صدای شکستنم را شنید٬ بود

او که ناله و هق هق درمانده ی مرا                  در ظلمت سرد و ساکت کوچــه دید٬ بود   

+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 21:39 توسط راحله |


دیگه هیچی برام نمونده.ْْ نه شکوه ای٬ نه شکایتی٬ نه گله ای٬ نه حتی واسه نوشتن حوصله ای. این مطلب آخره. از او معذرت می خوام.به خاطر قولی که بهش دادم ولی عمل نکردم. باید قبل از نوشتن به قولم عمل می کردم ولی...

از همه چیز و همه کس خسته شدم. فکر نمی کردم روزگار اینقدر زشت باشه. هر اتفاق بدی که قرار بود بیفته٬ تو این مدت افتاده. بعضی وقتا فکر می کنم یعنی بدتر از اینم هست؟!

"او" مثل همه بود در حالیکه فکر می کردم مثل هیچکس نیست. دیگه حتی دلم نمی خواد توی گیومه بذارمش ولی دلم نمیاد. همه ی این اتفاقا به خاطر همین دل در به دره.

چه زود همه چیز عوض شد!!! هیچوقت عصر اون روز یادم نمی ره.من تازه همه چیز رو فهمیده بودم. چقدر وحشتناک بود. ساعتها با صدای بلند گریه کردم٬ داد زدم٬ فریاد زدم ولی سبک نمی شدم. اون بغض لعنتی هنوز سر جاش بود٬ نمی شکست. حس می کردم دارم خفه میشم. فرداش که "او" می خواست حالمو بپرسه بهش گفتم بره٬ واسه همیشه. نمی خواستم جوابشو بدم ولی بازم این دلم نذاشت. لحظه های سختی بود. خیلی سخت. بدون اینکه بفهمه گریه می کردم. بالاخره اون بغض لعنتی شکست...!!!

نمیدونم چرا اینقدر دلتنگی می کردم. حس می کردم از هم دورتر شدیم. دوست داشتم صداشو بشنوم. داشتم واقعاْ دیوونه می شدم. بهش زنگ می زدم ولی نمی تونستم حرف بزنم. چشمام پر می شد و گوشی رو قطع می کردم. تا اینکه آخرین بار حرف زدم. فقط گفتم سلام. بقیه ی حرفا رو "او" زد. گفت چرا اینطوری شدی؟! ولی من هیچی نمی تونستم بگم و فقط سیل اشک بود که صورتمو می پوشوند. هنوزم از یاد آوری اون موقع گریه م می گیره.

بعد از اون اتفاق ذوق و شوقم واسه همه چیز یکدفعه تموم شد. با این که دلم برای تک تک تون تنگ شده بود ولی دیگه نمی تونستم بنویسم. نه برای شما و نه برای خودم. دفتر شعرم خیلی وقته داره خاک می خوره. آخرین شعری که گفتم رو براتون می نویسم.اگه دوست داشتین بخونین.  ببخشید که سرتونو درد آوردم. خیلی دوست داشتم روز تولدم بیام و بهتون سر بزنم ولی اونم نشد. ۲۲ همین ماه بود. امیدوارم منو ببخشید. اگه از حرفام ناراحت شدید بازم به بزرگی خودتون ببخشید. دوستون دارم خیلی زیاد. راستی تا یادم نرفته بگم که خیلی خوشحال شدم وقتی پیامای پیام جونو دیدم. ممنون که منتظرم بودی.                               


ادامه مطلب

+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 21:23 توسط راحله |


"توجّه"                                                                                         "توجّه"

بزرگترین سنجش وبلاگ نویسان جوان:

رده ی سنّی پاسخ گویی به این سنجش از هفت سالگی ست تا سنّ پدر بزرگ گرامی تان.

لطفا پاسخ خود را صادقانه برای ما پست کنید. برای گرفتن جواب پس از یک ماه که من برگشتم به روزنامه های کثیر الا نتشار مراجعه فرمایید. (وای به حالتون اگه بفهمم قبل از اومدن من به این جور روزنامه های مذخرف مراجعه کرده باشین.)

سوال سنجش:

شما با کدامیک از نظریه های زیر که از دو شخص شخیص است موافقید؟ 

۱) سهراب سپهری:

زندگی رسم خوشایندی ست.

۲) مریم حیدر زاده:

زندگی رسم خوشایندی نیست. زندگی اجبار است ، لا جرم باید زیست. 

من دقیقاْ یک ماه دیگه بر می گردم. به دلیل...

خودتون می دونین دیگه. بچّه محصّله و هزار جور دردسر و بد بختی و مصیبت و...

این یکی رو با قرمز نوشتم که فکر نکنین استقلالیم.فقط رنگ آبی رو دوست دارم. اونم از نوع فیروزه ای. راستی حال کردین بازی رو چه جوری برد؟ ۴-۱ به نفع ما

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 20:8 توسط راحله |


بعضی وقتا یه کمی فاصله از کارای گذشته خوبه. همیشه که نمیشه آدم شعرای خودشو بنویسه. بعضی وقتا حرفای دلشو توی نوشته های بقیه می خونه. منم حرفای دلم رو با یه شعر از مرحوم " قیصر امین پور" همون شاعر کتاب های درسی بچگی مون می نویسم. هم به یاد قیصر و هم به یاد بچگی هامون.

اگر داغ رسم قدیم شقایق نبود

اگر دفتر خاطرات طراوت ، پر از رد پای دقایق نبود

اگر ذهن آیینه خالی نبود

اگر عادت عابران ، بی خیالی نبود

اگر گوش سنگین این کوچه ها

فقط یک نفس می توانست طنین عبوری نسیمانه را به خاطر سپارد

اگر آسمان می توانست یکریز

شبی چشم های درشت تو را جای شبنم ببارد

اگر رد پای تو را باد و باران

از این کوچه ها آب و جارو نمی کرد

اگر قلک کودکی لحظه ها را پس انداز می کرد

اگر خاک کافر نبود

و روی حقیقت نمی ریخت

اگر آسمان دور باطل نمی زد

اگر کوه ها کر نبودند

اگر آب ها تر نبودند

اگر باد می ایستاد

اگر حرف های دلم بی اگر بود

اگر فرصت چشم من بیشتر بود

اگر می توانستم از خاک یک دسته لبخند پرپر بچینم

تو را می توانستم

ای دور

از دور

یکبار دیگر ببینم

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 18:24 توسط راحله |


سلام.طبق قولی که داده بودم براتون می نویسم از روز دوم و سوم نمایشگاه. البته مختصر و مفید.

این روزا هم مث روز اول با تمام خستگیش خیلی خوش گذشت. همه می اومدن و ما براشونکارمونو توضیح می دادیم و اونا هم خوب گوش می کردن و آخرشم که می دونین دیگه...، تشکر و هندونه زیر بغل گذاشتن که کار تون چقد خوب بود و ... (البته از حق نگذریم و اگه تعریف نباشه که هست، کارمون خوب بود. همه می گفتن)

روز آخر یا همون سوم هم روز عمومی بود و هر کسی می تونست بیاد. معمولا خانواده ها بودن که می اومدن ولی بین اونا چند نفری هم بودن که متفرقه اومده بودن. بعضیا هم که پررو بازی شون حتی جلوی معاون و مدیر هم تمومی نداشت و نمی تونستن جلوی زبونشون رو بگیرن. خلاصه که همه چی خوب بود و خوب هم تموم شد و جز سر درد و پا درد( از بس که وایستاده بودیم و توضیح داده بودیم ) چیزی برامون نموند. تنها چیزی که همه ی خستگی چند روز رو ازمو ن گرفت اومدن معلم پارسالمون بود که از مدرسه ی ما رفته بود. خیلی گفتیم و خندیدیم. واقعا اون چند ساعت به ما خوش گذشت. کلی هم کمکمون کرد که مقاله بنویسیم و بدیم خوارزمی. می گفت حتا قبول می کنن و خوششون میاد.

اصلا برای چی اینا رو برای شما می نویسم؟ وقتی تنها دلیل نوشتنم معلوم نیست که از دست من ناراحت نشده باشه. آخه بد قولی کردم. همش تقصیر... ول کن نمی گم فقط می گم اگه "او" منو نبخشه منم کسی که با من اینکارو کرد رو نمی بخشم.

خودش که میگه بخشیدم ولی اگه ته دلش ازم ناراحت شده باشه چی؟ 

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 17:25 توسط راحله |


سلام عزیزان. این روزا خیلی گرفتارم. امیدوارم درک کنین.

دیروز قرار بود بیام و شرح روز دوم رو براتون بنویسم ولی خب نشد دیگه. اونقدر خسته بودم که تا صبح گرفتم خوابیدم. نمایشگاه هم شکر خدا به خوبی و خوشی تموم شد. براتون خواهم نوشت. راستی امروز معلم شیمی سال قبلمون ( آقای نوروزی) هم برای دیدن نمایشگاه اومده بود. نمی دونین چقدرخوشحال شدیم. از همین الان دلم براش تنگ شده. بعضی اوقات با خودم میگم کاش اصلا امروز نمی اومد...

زیاد منتظرتون نمی ذارم  

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 22:43 توسط راحله |